سومالی در چنگال مرگ

یا رب العالمین

پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
« ومن سمع رجلاً ینادی: یا لًلمسلمین فلًم یجبه فلیس بمسلم»هرکس صدای کمک خواهی مردی را بشنود که فریاد می زند، مسلمانان به دادم برسید جوابش ندهد و به او کمک نکند، مسلمان نیست.
 
***

سومالی .. قحطی .. خشکسالی .. پوست های به استخوان چسبیده .. کودکان نحیف .. مادران داغدار ... پدران شرمنده ... عطش .. گرسنگی ... مرگ ...

هر روز چند بار این ها را می شنویم و می بینیم و فقط آه می کشیم و شاید کمی بغض کنیم ... 

حواسمان نیست وظیفه ای بالاتر از آه کشیدن و بغض کردن داریم

اماممان ، مولایمان ، مقتدایمان ، جلودارمان ، راهنمایمان هم راه را نشانمان داد : « امام خامنه ای دویست ملیون ریال به قحطی‌زدگان سومالی کمک کردند » اما انگار نمی بینیم و نگاهمان به راهبر نیست

حتی دیگر تابِ دیدنِ تصاویر قحطی زدگان سومالی را نداریم . شبکه ها را عوض می کنیم ، چشمانمان را می بندیم ، گوش هایمان را می گیریم که کمتر بغض کنیم ! و کمتر ناراحت شویم !

در سومالی مادرانِ فرزند از دست داده دیگر نای اشک ریختن ندارند و ما حوصله ی غصه خوردن را نداریم ! آن جا پدرانِ شرمنده روی دیدن فرزندانشان را ندارند و ما نمی خواهیم حتی لحظه ای قلبمان شرمنده شود ...

کاش می دانستیم ندیدن و نشنیدن دلیل بر نبودن نیست .. باید احساس مسئولیت کنیم .. باید فکری کنیم و قدمی برداریم ...

شاید فقط کمی زودتر اقدام کردنمان باعث شود مادران کمتری داغ جگرگوشه هایشان را ببینند ... وقتی بدانیم در هر 6 دقیقه یکی از کودکان سومالی جان می دهد ، شاید قدر فرصت هایی که چون ابر ها می گذرند را بیشتر بدانیم ...

 

***

وصیت مولا امیرالمومنین علی علیه السلام در بستر شهادت :
«الله الله فی الایتام فلا تغبوا افواههم ولا یضیعوا بحضرتكم»
خدا را خدا را در مورد یتیمان;
نكند كه گاهى سیر وگاهى گرسنه بمانند;
نكند كه در حضور شما، در اثر عدم رسیدگى از بین بروند.

سومالی

۹۹% از مردم قحطی زده سومالی مسلمان هستند!

 چگونه می توان افطار کرد وقتی برادران مسلمانمان روزه بی افطار میگیرد؟!

 

راههای پرداخت کمک های نقدی به مردم مسلمان قحطی زده سومالی:

پایگاه‌های کمیته امداد، هلال احمر و بسیج در سراسر کشور آماده جمع آوری هدایای مردمی بوده و همچنین شماره حساب ریالی ۵۵۵۵ و ارزی ۳۳۳ بانک ملی ایران شعبه کمیته امداد قابل واریز در سراسر کشور جهت دریافت هدایای نقدی مردم مسلمان ایران اسلامی  است.

خیرینی که تمایل دارند از طریق شبکه شتاب و پرداخت اینترنتی مسلمانان قحطی زده سومالی را یاری کنند می‌توانند با مراجعه به سایت http://www.emdad.ir/ePay اقدام نمایند.

 ***

 دفتر مقام معظم رهبری هموطنان مومن و خدا جو را برای کمک به مردم قحطی زده سومالی دعوت کرد : http://www.leader.ir/langs/fa/index.php?p=contentShow&id=8458 

 ***

 از «منتظر کوچک» گرامی به خاطر این که بنده رو به این موج وبلاگی دعوت کردند ، تشکر می کنم .

من هم از تمامی دوستان ، پیوندها و خوانندگان وبلاگم ، دعوت می کنم که به این موج پر خروش بپیوندند .

هر نفر یک پست مرتبط با موضوعات پیرامون سومالی در وبلاگ خود بنویسد. عنوان پست وبلاگی هم  "سومالی در چنگال مرگ" باشد.

 

امان از دل مهدی ...

یا ذَاالْعَفْوِ وَ الرِّضاَّءِ ... اى داراى گذشت و رضا

نمیدونم تا حالا شده استادت از دستت شاکی باشه ؟ تا حالا شده تو جمعی نشسته باشی که بزرگ جمع از دست کوچیکترا نا امید شده باشه و داشته باشه نصیحت کنه و اتمام حجت ؟

تا حالا شده از شدت خجالت و شرمندگی جلوی استاد سرتو بندازی پایین و بغض کنی ؟ تا حالا شده خودتو سرزنش کنی که این قدر کم گذاشتی و توقعات بزرگترت رو برآورده نکردی ؟ تا حالا شده که مضطر بشی از اینکه ندونی چه جوری جبران کنی ؟

تا حالا شده زار بزنی برای خسرانت ؟ تا حالا شده بغضت انقدر سنگین باشه که هر چی هم تو روضه گریه می کنی و حسین حسین میگی بغض تو گلوت بمونه ؟

تا حالا شده ... ؟

                                                            

میدونی این جور وقتا چی به ذهنت می رسه ؟ و چی بغضت رو موندگار می کنه ؟ میگی امان از دل مهدی ...

یادت به پرونده ها و اعمالت می افته که اشک بابات رو ، اشک آقات رو ، اشک امامت رو جاری کرده ...

 

وقتی جلوی استادت این قدر شرمنده ای .. وقتی استادت این قدر ازت ناراحته .. میگی شرمنده ی امام زمانم ... شرمنده ی بابا مهدی م ... چه ها که نکردم با دل بابا ...

 

چقدر غافلیم که برای غصه های بابامون غصه دار نمیشیم ... چقدر بدیم که صدای شکسته شدن دل بابامون رو نمی شنویم ... اشک هاش رو نمی بینیم ... حتی خجالت هم نمی کشیم و جلوش سرافکنده نمیشیم ...

حتی قدمی هم برای دیدن یه لبخند رضایتش بر نمی داریم ... تلاشی هم برای یه لحظه شاد کردن دلش نمی کنیم ...

چه برسه به اینکه مضطر بشیم ..

 

با خودت میگی عجب صبری خدا دارد ...

این همه تو بندگی ش کم میذاریم و این همه بنده نوازی می کنه ..

این همه گناه می کنیم و این همه چشم پوشی می کنه ...

این همه سرکشی می کنیم و این همه نوازش می کنه ...

این همه فرار می کنیم و این همه با آغوش بازش رو به رو میشیم ...

این همه ...

 

خدایا نذار خسر الدنیا و الآخره بشیم ... کمک کن از بهترین هات بشیم .. کمک کن یه روزی برسه که بابامون پرونده هامون رو باز می کنه دیگه اشک تو چشم هاش جمع نشه و آه نکشه .. و با یه لبخند قشنگِ رضایتش دلمون رو آروم کنه ..

کمک کن بهترین شاگرد برای استادمون و بزرگترامون باشیم .. کمک کن دل گرمی باشیم ، نه نمکِ روی زخم ...

کمک کن از بهترین هات باشیم ...

 

بغض سنگینی می کنه تو گلو ...

 

سردار عشق ..

يا خَيْرَ الْمَحْبُوبينَ  

دست دراز می کنم طرفِ کمد که کتابی رو بردارم . چشمم می خوره به چند تا کتاب اون طرف تر .. کتاب زین الدین 

خیلی وقته می خوام این کتاب رو بخونم و فرصت نمیشه ..

 

« زین الدین بیست و پنج سال زندگی کرده است . جاهای مختلفی بوده ؛ روی پله ی خانه ، در حالی که مادرش می خواهد بند کفشش را ببندد تا او برود مدرسه . توی کتاب فروشی وقتی پاسبان ها آمده اند پدرش را ببرند، در خانه ی کوچک اجاره ایش ، در اهواز ، کنار همسرش و در خیبر ، هور ، سوسنگرد ، محرّم و بالاخره کردستان ، همراه برادرش کنار جیپ لندکروز با بدن سوراخ سوراخ .

 

و در همه ی این لحظه ها ، اگر خوب نگاه کنی یک آدم عادی را می بینی که سعی می کند در هر لحظه بهترین کار را بکند ، بهترین تصمیم را بگیرد ، بهترین باشد . و این سعی مدام و طاقت فرسا ، دلی برایش ساخته مثل قلب کوه ؛ آرام اما جوشان

 

چه تعبیر قشنگی .. دلی مثل قلب کوه .. آرام اما جوشان ...

 

« نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان . با یک دفتر ِ بزرگِ سیاه . همه ی بچه ها باید اسم بنویسند . چون و چرا هم ندارد لیست را که می گذارند جلوی مدیر ، جای یک نفر خالی است ؛ شاگرد اول مدرسه .

*

اخراجش که می کنند ، مجبور می شود رشته اش را عوض کند .

در خرم آباد ، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت . رفت تجربی »

 

چند صفحه ی اولش رو می خونم و پا بند ِ کتاب میشم .. اصلا یادم میره که کتاب اولی رو که برداشتم رو نگاه بندازم

 

« قبل از دستگیری من ، برای چند دانشگاه فرانسه ، تقاضای پذیرش فرستاده بود . همه جوابشان مثبت بود .

*

خبر دادند یکی از دوستانش که آنجا درس می خواند ، آمده ایران . رفته بود خانه شان و دوستش گفته بود "یک بار رفتم خدمت امام ، گفتند به وجود تو در ایران بیشتر نیازه . منم برگشتم . حالا تو کجا میخوای بری؟"

منصرف شد. »

 * * *

« چند روزی بود که مریض شده بودم . تب داشتم . حاج آقا خانه نبود . از بچه ها هم که خبری نداشتم . یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی ، با لباس خاکی و عرق کرده ، آمد تو . تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام ، یک راست رفت توی آشپزخانه.

صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد.

برایم آش بار گذاشت . ظرف های مانده را شست ، سینی غذا را آورد ، گذاشت کنارم.

گفتم "مادر! چه طور بی خبر؟"

گفت "به دلم افتاد که باید بیام." »

 * * *

« همه دور تا دور سفره نشسته بودیم ؛ پدر و مادر مهدی ، خواهر و برادرش .

من رفتم توی آشپزخانه ، چیزی بیاورم . وقتی آمدم ، دیدم همه نصف غذایشان را خورده اند ، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم . »

 * * *

« عملیات محرم بود . توی نفربر ِ بی سیم ، نشسته بودیم . آقا مهدی ، دو سه شب بود نخوابیده بود .

داشتیم حرف می زدیم . یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد . همان طور نشسته ، خوابش برده بود . چیزی نگفتم . پنج شش دقیقه بعد ، از خواب پرید . کلافه شده بود . بدجوری . جعفری پرسید "چی شده؟" جواب نداد . سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه می کرد.

زیر لب گفت " اون بسیجی ها دارن می جنگن ، زخمی میشن ، شهید میشن ، گرفته م خوابیده م ".

یک ساعتی کسی حرف نزد . »

 * * *

« سال شصت و دو بود ؛ پاسگاه زید . کادر لشگر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند و حرف کشید به مقایسه ی بسیجی ها و ارتشی های خودمان با نظامی های بقیه ی کشور ها . مهدی گفت "درسته که بچه های ما در وفاداری و اطاعت امر با نظامی های بقیه ی جاها قابل مقایسه نیستند ، ولی ما باید خودمونو با شیعیان اباعبدالله مقایسه کنیم . اون هایی که وقت نماز ، دور حضرت رو می گرفتند تا نیزه ی دشمن به سینه ی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه ." »

 * * *

« چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلى هم خالى نشده، عرق از سر و صورتشان مى ریزد.

یک بسیجى لاغر و کم سن و سال مى آید طرفشان. خسته نباشیدى مى گوید و مشغول مى شود.

*

ظهر است که کار تمام مى شود. سربازها پى فرمانده مى گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ى خدا، عرق دستش را با شلوار پاک مى کند، رسید را مى گیرد و امضا مى کند.»

 

 * * *

« بچه های زنجان فکر می کردند ، با آن ها از همه صمیمی تر است . سمنانی ها هم ، اراکی ها هم ، قزوینی ها هم . »

 * * *

« نزدیک عملیات بود . میدانستم دختر دار شده . یک روز دیدم سر ِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون.

گفتم : این چیه ؟

گفت : عکس دخترمه.

گفتم : بده ببینمش.

گفت : خودم هنوز ندیدمش.

گفتم : چرا ؟

گفت : الآن موقع عملیاته . می ترسم مِهر پدر و فرزندی کار دستم بده . باشه بعد. »

 * * *

« ساعت ده یازده بود که آمد ، حتی لای موهایش پر از شن بود . سفره را انداختم . گفتم "تا تو شروع کنی ، من لیلا رو بخوابونم."

گفت "نه ، صبر می کنم با هم بخوریم".

وقتی برگشتم ، دیدم کنار سفره خوابش برده . داشتم پوتین هایش را در می آوردم که بیدار شد. گفت "میخوای شرمنده م کنی؟"

گفتم "آخه خسته ای".

گفت "نه ، تازه می خوایم با هم شام بخوریم. " »

 * * *

« ندیدم کسی چیزی بپرسد و او بگوید "بعدا." یا بگوید "از معاونم بپرسید." جواب سربالا تو کارش نبود. »

 * * *

« جاده های کردستان آنقدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی ، مخصوصا توی تاریکی ، باید گاز ماشین را می گرفتی ، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی .

اما زین الدین که همراهت بود ، موقع اذان ، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند . اصلا راه نداشت .

*

بعد از شهادتش یکی از بچه ها خوابش را دیده بود ، توی مکه داشته زیارت میکرده . یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود "تو اینجا چی کار میکنی؟"

جواب داده بود " به خاطر نمازهای اول وقتم ، اینجا هم فرمانده ام . " »

 

 * * *

« چند روز قبل از شهادتش ، از سردشت میرفتیم باختران . بین حرف هایش گفت "بچه ها ! من دویست روز روزه بدهکارم. " تعجب کردیم . گفت "شش ساله هیچ جا ده روز نموندم که قصد روزه کنم."

*

وقتی خبر رسید شهید شده ، توی حسینیه انگار زلزله شد. کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد . توی سر و سینه شان می زدند . چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان .

*

آخر مراسم عزادارى، آقاى صادقى گفت «شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ى قضا داره. کى حاضره براى این روزه ها رو بگیره؟» همه بلند شدند. نفرى یک روز هم روزه مى گرفتند، مى شد ده هزار روز. »

 * * *

« خیلى وقت ها که گیر مى کنم، نمى دانم چه کار کنم. مى روم جلوى عکسش و مى نشینم و باهاش حرف مى زنم. انگار که زنده باشد. بعد جوابم را مى گیرم. گاهى به خوابم مى آید یا به خواب کس دیگر. بعضى وقت ها هم راه حلى به سرم مى زند که قبلش اصلاً به فکرم نمى رسید. به نظرم مى آید انگار مهدى جوابم را داده. »

 * * *

« اولین بار که لیلا پرسید «مامان! چند سال با هم زندگى کردید؟» توى دلم گذشت «سى سال، چهل سال.»

ولى وقتى جمع و تفریق مى کنم، مى بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست.

باورم نمى شود. »

 

صد صفحه کتاب .. صد خاطره ی کوتاه از شهید مهدی زین الدین بزرگوار و دوست داشتنی .. کتاب رو نبستم تا تمومش کردم .. عالی بود ...

 

دلم هوایی ِ شهید زین الدین بود هوایی تر هم شد .

شهید عزیز ! نگاهی .. دعایی .. شفاعتی ..